+2

 

و چون آن تیغ زهرآگین، فرود آمد، آن بزرگ به فریاد آمد: فُزت و رب الکعبه.

در آن لحظه درد و خون، در آن لحظه که هرکس باید فریاد درد کشد این چه فریاد شادی است که از قربانی برآمده است؟ او به راستی دیگر این زندگی را بر نمی‌تابد و مرگ را رستگاری می‌داند؟ آن هم او، که زیست و آن سان که خواست زیست، ایستاده بر ارزش‌هایی که در عمق جانش رسوخ کرده بود؟ او که در هیچ چیز نمی‌نگریست مگر آن که محبوب را پیش از آن، بعد از آن و با آن ببیند؟ او که لحظه لحظه زندگی را زیسته بود و گفته بود «آنچه که گذشت، گذشت و آنچه که آید پس کو؟ پس برخیز و میان این دو هیچ، فرصت را غنیمت شمر» ؟ آن مرتضایی که افتخار هر ولی و هر وصی بود؟ او که نه زندگی کرد که خودِ زنده بودن بود، خودِ زندگی کردن، خودِ زیَندِگی؟ او که لحظه‌ای از خویش غافل نبود و در بحبوبحه جنگ، آن چنان خویشتن‌دار بود که خشم را به زیر لگام آورده بود؟ او در لحظه درد و خون، در ستایش مرگ سخن تواند گفت؟

پس وقت آن است در این سخن تاملی کنیم در حد وسع‌مان. و بپرسیم چه بود راز آن سخن که بسیار شنیده‌ایم و گفته‌ایم و کم در آن اندیشیده‌ایم؟

و بگذارید با این پرسش شروع کنیم؟ چرا به رب کعبه سوگند خورده بود؟ آیا این اشارتی به آن نداشت که از ما پرسیده بودند که آیا من رب شما نیستم و ما گفته بودیم، بلی؟ آیا نخواسته بود در آن وانفسایی که هر کسی تنها از درد خویش سخن می‌گوید یک بار دیگر، با او تجدید عهد کند؟ که بگوید تو بر عهدت بودی و من نیز بر عهدی که بسیاری شکستند ماندم و هرگز جز تو را رب خود نپذیرفتم و در برابر هیچ بتی سر فرو نیآوردم؟ آن عهد عظیم که همه بسته‌ایم و به کوچک‌ترین سختی یا ملالت یا تعلق خاطری، فراموشش می‌کنیم؟ فراموش می‌کنیم که از جنس اوییم، آن نور سرمدی و تنها او است که تواند ما را بپروارند و به غایت قصوای آمال خویش رساند؟ او که آن امام همام در آن هنگامه رنج، به شادی، به ربوبیت او قسم خورد و به یکتایی او اعتراف کرد و تو گویی لبیک گفت.

و اما چرا کعبه؟ مگر کعبه، چیزی جز چند سنگ روی هم گذاشته مکعب شکل است؟ نشانی از هیچ که در عین حال اما نشان او است، نشان یکتایی او، و نشان بیرنگی و همچنان یکرنگی همه کسانی که گرد آن جمع می‌آیند؟

آه، اکنون راز از پرده برون ‌افتاد و اهمیت و عظمت و زیبایی و معجزه سخن از مستوری به در آمد: قسم به پروردگار یکتایی، پرورنده یکتایی، اقیانوس عظیم یکتایی که هر قطره جدا، جزیی مدغم در آن است، رستگار شدم. جهانی سخن و محتوا و درس و عبرت، در دو کلمه: قسم به پروردگاری که ما را از جنس خود آفرید و برای خود آفرید و پرورید تا سرانجام یکتایی با او فرا رسد.

ما ز بالاییم و بالا می‌رویم

ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

و اینک، پرسش پسین: چرا رستگار شدم؟ رستگار شدم تا راه شروع کرده را نیمه رها کنم و در آرامش مرگ، سر بر بالین آسودگی بگذارم؟ این چه سخن است؟ ای مرد، شمشیر زهرآگین پیشانیت را شکافته است و تو رستگار شده‌ای؟ این چه زمان سخن از رستگاری است؟ نه نباید در چنین لحظه‌ای، مرد لحظه‌های شکوه و شگفتی و شکفتن، در ستایش مرگ سخن بگوید. پس این چه سخن است؟ وقت آن است که بیش‌تر تامل کنیم: فزت، رستگار شدم. برای آن که با قرآن آشنا است داند که فوز و فایز شدن چه مقامی است، چون داند که اصحاب الجنه هم الفایزون. پس او دارد از چیز دیگری سخن می‌گوید. چه می‌گویم فریاد بر می‌آورد. او در لحظه کشفی عظیم است. او در زمره فایزون قرار گرفته است. و این برای او یعنی او راه را طی کرده است، و از هر آزمایشی، سربلند بیرون آمده است، و به مقام درک عمیق آن یگانگی، آن یکرنگی، آن رهایی از هر چه جز او است، در رسیده است و سیر و سلوک او به پایان رسیده است و این آخرین ضربت، و روزهای درد پس از آن تا آخرین نفس، آخرین مراحل اتمام و انجام سلوک اوست.

و چرا فریاد بر می‌آورد؟ می‌توانست به نجوایی نیز اکتفا کند. اما او امام است، پیشگام و الگو. او باید رسالت خود را هم انجام دهد و به همه انسان‌ها در تمام زمان‌ها این پیام را برساند که چنان زندگی کنید که بتوانید زمانی به صدای بلند اعلام کنید که رستگار شدم. که اگر چنین باشد جای هیچ حسرت و حرمان و حزنی نیست. و این پیام باید به همه می‌رسید و رسید اما از نابختیاری کم‌اند آنان که در آن تامل کنند تا عمق معنای آن را دریابند، دریابند که لحظه لحظه زندگی باید با این معرفت بگذرد که از او و از جنس اوییم و بیهوده پا در عرصه وجود نگذاشته‌ایم: آمده‌ایم تا چون او شویم. چون او زیبا، چون او توانا، چون او دانا، چون او صبور، چون او دادگر، چون او یگانه و در آشتی با خویش و با تمامت هستی و با تمام انسان‌ها. آخر او پروردگار کعبه است؛ این نماد یگانگی و یکرنگی. تا دریابیم و دریابند که تنها در این یگانگی و استشعار این یگانگی، یعنی آن هنگام که پرده‌ها فرو افتند، و نه تو مانی و نه من، و فقط او ماند، ما رستگار شده‌ایم.

و چنین است که علی امام می‌شود و امام می‌ماند، امامی برای همه دوران‌ها، پیشآهنگ و راهنما و نشانه‌ای نه به سوی خود که به سوی او. امام وفاداری به عهدی که در سخت‌ترین لحظات شکسته نمی‌شود و تلخ‌ترین را به شیرین‌ترین، و نقمت را به نعمت، و اندوه را به شادی، و حسرت را به سرور، و تنگی را به گشادگی، و رنج را به گنچ، و ترس را به امنیت، و دلبستگی را به دل گسستی و ناپیوستگی را به پیوستگی و به عشقی سیری‌ناپذیر بر قهر و لطفش به جد و ای عجب من عاشق این هر دو ضد مبدل می‌کند.

پس هنگام آن است که برخیزیم و در برابر عظمت این امام همامی که به راستی در لحظه ضربتی سخت، سخن از رستگاری می‌گوید، سر تعظیم فرود آریم. اما نه. او خود می‌خواهد که همچنان امامی باشد که به او اشارت دارد به پروردگار کعبه. پس اگر او پیشآهنگ ما است باید در برابر آن اویی سر تعظیم فرود آوریم که آن امام، خود اشارتی بدو است.

و مانده بودم این سخن را چگونه به پایان آورم که این ابیات گرانقدر مولانا به یادم آمد:

رقص آنجا کن که خود را بشکنی

پنبه را از ریش شهوت برکنی

رقص و جولان بر سر میدان کنند

رقص اندر خون خود مردان کنند

چون جهند از نقص خود رقصی کنند

چون رهند از دست خود دستی زنند

باشد که باز و باز و باز و بارها در این سخن و این واقعه، تأمل کنیم تا باشد ما نیز از رستگاران باشیم و گردیم.

کاظم موتابیان